Lilypie Kids Birthday tickers
صدای پای بارون
واي كه چه آروم آروم از تو برام ميخونه ، بي تو دلم ميگيره تو اين سكوت خونه

باران بی دندون 

تا امروز دو تا از دندونهای شیری باران خانوم افتاده ، البته دومی اش رو معلمش توی مدرسه براش کشیده ( جزو افتخارات شون هست که معلم این کار رو براشون بکنه )، سومی اش هم لق شده و به زودی می افته .

باران موسیقی دان

کلاس سلفژ داره به پایان میرسه و خوشحالم که کلاسش رو خصوصی کردیم چون تاثیر خوبی داشت .  احتمالا آخر این ترم کنسرت سنتور هم داشته باشند . سلفژ باعث شده باران پیشرفت خوبی تو سنتور داشته باشه  و بیشتر قطعات رو بدون مراجعه به کتاب میزنه .

باران ورزشکار

جمعه چند هفته پیش رفته بودیم توچال که اونجا با تبلیغ پاتیناژ روبرو شدیم . خلاصه گشتی هم در اینترنت زدیم و  در یک اقدام مادرانه رفتیم و دخی رو ثبت نام کردیم . باران جون در زمین از بازی لذت میبره و من پشت  شیشه  از تماشای دخترم در زمین لذت می برم .اصلا نمی تونم تصور کنم با کفش اسکیت بتونم تعادلم رو حفظ کنم چه برسه به کفش پاتیناژ و اون تیغه باریکش .

هفته پیش تو راه کلاس یه گفتگو داشتیم با دختری که دیگه کوچولو نیست و نمیشه راحت سرش رو کلاه گذاشت :

 گفت : تو که انقدر مامان خوبی هستی و منو میبری کلاس . پس چرا منو نمیبری کلاس باله .

گفتم : هفته ای یک جلسه تو مدرسه باله دارین دیگه .

گفت : آخه من دوست دارم حرکات بیشتری یاد بگیرم . تازه شاید بتونم تو پاتیناژ هم ازش استفاده کنم . 

گفتم : آخه کلاساش با  کلاس پاتیناژت تداخل داره( از این بهانه های مادرانه )

گفت : تداخل یعنی چی ؟

گفتم : یعنی همون ساعتی که تو میری پاتیناژ ، آرمینه جون کلاس گذاشته . ( قبلا گفته بود با معلم باله  اش تماس بگیرم و ثبت نامش کنم )

باران خانم : مامان فکر میکنی فقط همین یه معلم باله هست ؟ نه هزار تا معلم هست . فقط باید پیداشون کنی ببینی کدومشون ساعت کلاس شون به ما میخوره .

باران کتابخوان

دخترم دیگه میتونه کتاب بخونه . بعضی کتاب ها رو با هم میخونیم و بعضی ها رو هم تنهایی . فکر میکنم اگه شهرکتاب هم سیستم مشتریان داشت ما الان از جمله مشتریان طلایی اش  بودیم با این هزینه کتابی که می کنیم . تو برنامه ام هست که براش تو اتاق خودش کتابخونه درست کنم . در  وبلاگ شازده کوچولو هم  ایده جدیدی دیدم که تصمیم گرفتم من هم برای باران عملی اش کنم . یعنی کتابهایی که دخی میخونه در جدولی ثبت کنم . حتما وقتی بزرگ شد برای خودش هم جالب خواهد بود. 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 12:18  توسط مادر خانومی | 
تابستون رو پشت سر گذاشتیم . روزهای آخر تابستان مصادف شد با جشن تولد باران جون ، گرفتن لباس فرم و دوختن اسم روی لباس ها ( که البته خاله خانوم زحمتش رو کشیدن ) و جشن شکوفه ها .

دو هفته ای کلاس زبان مهدکودک رو  ادامه دادیم . اما دیدیم با این ترافیک پاییزی ، خستگی اش بیشتر از فایده اش هست . خلاصه دخی رو راضی کردیم ، کنسلش کردیم .

از ترم اول کلاس سلفژ ( البته رایگان ) آموزشگاه راضی نبودیم . بنابراین کلاسش رو خصوصی کردیم . و فعلا داره خوب پیش میره . 

دیگه رسما کلاس اولی شدیم دیکته شب مینویسیم ، روخوانی داریم . بخش کردن و صدا کشی و ...... خوبه  ولی دیگه وسط هفته نمیرسیم برنامه تفریحی بزاریم .

دخترکمون حسابی بزرگ شده ، بزرگتر از اونی که فکر میکردم. 

دو بیت شعر از کتاب سنتورش حفظ کرده از حافظ ( دل میرود ز دستم ......) و خوشبختانه خیلی خوب و مسلط میخوندش . حتی جلوی غریبه ها .  فکر کردم شاید بد نباشه هرزگاهی یه دو بیت شعر یادش بدم هم برای خودم خوبه هم ذخایر لغاتش بیشتر میشه و حتما بعدا بدردش میخوره .

*هفته گذشته بگومگویی بین دختر و پدر داشتیم که آخرش باران رفت تو اتاق فکر کردم قهر کرده . اما چند دقیقه بعد اومد بیرون و به پدرش گفت :  پدر بشین باهات حرف دارم و شروع کرد به زدن حرف هایی که من یادش نداده بودم :من میدونم که شما و مادر چقدر زحمت میکشید و ...........

* قرار بود بریم دیدن یکی از دوستان خانوادگی . برای اینکه یادآوری کنم گفتم مامان بزرگ "کیا" و " نیکا" . بعد مشکل شد دوتا پرسید "کیا " و " نیکا " کی هستند . گفتم " کیا " پسر هست و هم سن تو و خواهرش " نیکا" از تو کوچیکتره و ........ 

باران خانوم : خوب پس شاید بتونم بعدا با " کیا " عروسی کنم . حالا پسر خوبیه ؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 11:20  توسط مادر خانومی | 
سال تحصیلی رو پشت سر گذاشتیم و از اینکه دخی پیش دبستانی رو در مدرسه گذروند ، راضی هستم . بهش فشار نیومد و در عین حال کمی با دیسیپلین مدرسه آشنا شد . یک ماهی رو مهمون مادر بزرگ ها و اداره بود . 

اما از اول تابستون ، دوباره میره مهد قبلی . مطمئن نبودم تصمیم درستی باشه که دوباره بره مهد . اما خوشبختانه یک کلاس برای بچه های مدرسه ای در نظر گرفتند که کلا 6 تا بچه هستند ، باران و یکی دیگه از دوستان قدیمی اش که پیش دبستانی رو در مدرسه گذروندند و 4 نفر هم کلاس اولی . محیط حسابی شاد هست و داره به باران خانومی خوش میگذره . 

در حال حاضر یک روز در هفته شطرنج داره ، دو روز اسکیت ، یه روز نقاشی و یک روز هم رقص یا حرکات موزون یا ... اگه بشه کلاس رقص رو بعد از تابستون هم ادامه میدیم .

همزمان با پایان  پیش دبستان ، دخترک دوره ارف رو هم به پایان رسوند و ساز سنتور رو به عنوان ساز تخصصی اش انتخاب کرد . و فعلا ما هفته ای دو بار باید بریم آموزشگاه یه روز برای ساز و یه روز برای سلفژ . 

همچنان نقاشی از سرگرمی های محبوب باران جون حساب میشه و  مرتب در حال کشیدن نقاشی و ارسال برای شبکه پویاست .

غرق لذت هستم از توانایی های دخترک کوچولو  که باورم نمیشه بزرگ شده .

در تدارک جشن تولد هستیم . 

این تابستون دخی تجربه  جدیدی داشت . دو تا کوچولوی هم سن و سال خودش مهمون همسایه مون بودن . که دو روز هم بازی باران شدند و حسابی بهشون خوش گذشت . طفلک بچه های یکی یدونه که از همبازی محرومند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 12:51  توسط مادر خانومی | 
 

سفره هفت سین امسال با کمک باران جون چیده شد . رفتیم ظرف سفالی خریدیم با هم رنگ کردیم و با هم چیدیم . خدایا شکرت . خیلی کیف داره آدم یه دوست کوچولو داشته باشه . امسال هم مثل پارسال باران جون هر روز از عمو نوروز کادو گرفت . کلی کتاب به کتابخونه اش اضافه شد و کلکسیونی از حیوانات در حال کامل شدن است .

نوروز را در تهران به سر بردیم . اصولا آقای پدر دید و بازدید عید رو به مسافرت ترجیح میده و البته خیلی اختلاف سلیقه نداریم چون من هم به دلیل شلوغی نوروز ٬ سفر داخلی ( ایرانگردی ) را در اردیبهشت و تابستان بیشتر ترجیح میدم .  و سفر خارجی هم که ....

امسال فرصت شد ٬ باغ موزه هنر ایرانی * رو ببینیم و صبحانه دلچسبی نوش جان کنیم . یه روز هم موزه قصر **  رو دیدیم و باران حسابی با راهنمای موزه دوست شده بود . به سری هم به جشنواره برج میلاد و بازار گل زدیم  و کمی هم باران جون با آقای پدر گلکاری کردند .


* باغ موزه هنر ایرانی :

در دوران پهلوی ماکتهایی (شامل هشت بهشت، چهل ستون، گنبدقابوس، شمس العماره، سی و سه پل، کاروانسرای مهیار، باغ فین، نقش رستم، برج آزادی، برج میلاد، مقبره دانیال نبی، کلیسا و گنبد سلطانیه .
) به سفارش ایران به مناسبت جشن های 2500 ساله در دهه چهل به کشور ایتالیا سفارش داده شد . جنس ماکت ها از بتن می باشد و تزئینات پنجره ها با رزین و پلی استر است . نقاشی ماکت ها نیز با رنگ روغن است .

** موزه قصر  :

به دستور فتحعلی شاه قاجار ، درسال 1168  خورشیدی در تقاطع جاده قدیم شمیران (شریعتی)و خیابان عباس آباد (بهشتی ) ، و بر فراز تپه‌ای ، قصر زیبایی ساخته شد که بعدها به قصر قاجار معروف شد.  در زمان رضا شاه . در سال 1302 خورشیدی  در  قصر قاجار دکل بی سیم برپا  و اولین فرستنده رادیوئی ایران دایر می گردد. در سال 1308 خورشیدی در بخشی از اراضی این قصر ، زندانی بنا شد ٬ (زندان قصر) .در سال 1381  ٬ به جهت استقرار زندان در مرکز شهر و مشکلات آن ٬ این مکان به شهرداری  واگذار شد تا تبدیل به مجموعه ای فرهنگی شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 9:20  توسط مادر خانومی | 

مادر خانومی قصد داره تنبلی امسال رو جبران کنه بنابراین  ششمین سال زندگی باران جون را تا امروز مرور میکنم : 

باران خانومی با چند روز تاخیر شمع پنجمین سال تولدش رو در بین دوستان فوت کرد . دوستان شهریوری٬ دوستان  مهدکودک و دوستان کلاس موسیقی  باران جون رو در این جشن همراهی کردند .

دخی از اولین روز مهر دوره پیش دبستانی رو در مدرسه شروع کرد . و علی رغم اینکه اوایل با گریه میرفت مدرسه ٬ اما در حال حاضر مدرسه ٬ مربی ها ٬ مدیر و دوستان جدیدش  رو خیلی دوست داره و دلش نمیخواد مدرسه دیگه ای رو تجربه کند . در حال حاضر شنبه تا چهارشنبه باران خانوم مدرسه تشریف دارند و صبح تا ظهر انگلیسی و بعد از ظهرها فارسی دارند . ( به قول خودش صبح ها معلم زبان و بعد از ظهر ها معلم بدون زبان دارند ) ماهی یکبار برنامه اردوی خارج از مدرسه دارند که یک بار به پارک رفتند ٬  یک بار از چاپخانه کانون بازدید داشتند ٬  یک بار از موزه زمان بازدید کردند ٬ یک بار ما رو مهمون نون سنگکی کردند که به همراه دوستان خرید کرده بودند  و ......

Shirini

حروفی که تا به حال یاد گرفتند : آ - ا- ب- پ - ت - ر- ز -د - س - خ  هستند .

اعداد رو هم ۱تا ۱۰ و بعد ده تایی ها و ۱۰۰ تایی ها را یاد گرفتند . دوست داره پلاکهای ماشین ها رو بخونه .   شماره تلفن همراه مادرخانومی و آقای پدر و شماره تلفن منزل مادر بزرگ رو یاد گرفته و بدون کمک شماره گیری میکند . 

Ashoora

باران جون خیلی مستقل شده ٬ خیلی منظم شده و حتی بدون آموزش و کاملا خود جوش یاد گرفته بند کفش ورزشی اش رو ببنده و پاپیون بزنه .همچنان به کتاب علاقه داره و این شامل کتابهایی که آخر هفته از مدرسه میاره خونه هم میشه .پیشرفت خوبی در انگلیسی داشته  . خیلی بیشتر با هم دوست شدیم ازاینکه میتونیم با هم بریم خرید یا شیرینی بپزیم یا کارتون های زمان بچگی ما رو از شبکه پویا تماشا کنیم و .... هر دو لذت میبریم . همچنان به نقاشی علاقه داره  یک سری نقاشی جالب بعد از آشنایی با حادثه عاشورا کشید  و در مسابقه بین المللی با موضوع نقاشی محل زندگی هم شرکت کرد .

Tehran

باران جون همچنان کلاسهای ارف پارس رو ادامه میده و بعد از کنسرت مادرخانومی ( کنسرت والدین ) در آبانماه  به فلوت علاقمند شده و با جدیت موسیقی رو دنبال میکنه .  ترم دیگه آخرین ترم ارف خواهد بود و میتونه ساز انتخاب کند . خلاصه بهار ۹۲ ٬ هم فارغ التحصیلی ارف رو داریم هم پیش دبستانی . آذر ماه هم کنسرت داشتند و دخی خوش درخشید .

sofal 

دو سه ماهی هم  کلاس تکواندو رو ادامه دادیم . اما احساس میکنم خیلی به دخی فشار میومد و واقعا خسته میشد . بنابراین فعلا فاصله انداختیم تا دوباره تابستون .

به بهانه روز جهانی کودک  " اپرای مانا و مانی "  رو در تالار وحدت و با همراهی مامی جون تماشا کردیم و دخی هنوز هم میپرسه کی دوباره میریم از این نمایش ها ببینیم .

بهمن ماه باران خانومی با همراهی مادرخانومی و آقای پدر برای اولین بار کنسرت گروه رستاک رو تجربه کرد و خیلی خوشش اومد . برام جالب بود فکر میکردم خسته بشه . شاید  دلیلش نمایش ایران شناسی باشه که در مدرسه تمرین میکنند و باران جون علاوه بر نقش خودش که شعر مازندرانی هست شعر دوستاش رو هم یادگرفته .

هفته گذشته هم نمایشی در تالار هنر دیدیم " تاج عروس ٬ خاله و خروس " نمایش خوبی بود . توصیه میکنم اگر وقت دارید حتما ببینید .

 

 دلنگرانی های امروزم شده اینکه شاید نباید تو کار خدا دخالت میکردم و باید میذاشتم دخی مهر ماه دنیا بیاد . الان از همه تو کلاس کوچیکتره . امیدوارم براش سخت نباشه .و دغدغه بعدیم سرگرم کردن دخی در تابستانه  ٬ اگر جایی رو میشناسید که  هم کلاس لگو داشته باشه هم اسکیت هم نقاشی و هم ..... خبرم کنید . ( تجربه ای از باشگاه انقلاب دارین ؟ سایتش که error میده )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:20  توسط مادر خانومی | 
 
صفحه نخست
دوستان باران
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من باران هستم . یه دخمر گردالی و بامزه که بعد از ظهر یک روز بسیار زیبای تابستونی به دنیا اومدم (27 شهریور ماه 1386 خورشیدی)فعلا مادر خانومی ماجراهای منو مینویسن تا خودم بزرگ بشم

نوشته های پیشین
بهمن 1392
آبان 1392
مرداد 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
قبل از تولد
تولد تا یک سالگی
یک تا دوسالگی
دو تا سه سالگی
سه تا چهار سالگی
چهار تا پنج سالگی
پنج تا شش سالگی
شش تا هفت سالگی
سخنان باران
باران و تئاتر
تجارب مادر خانومی
معرفی کتاب
پیوندها
# بارداري هفته به هفته
# تقويم بارداري
# اطلاعات جامع براي مادران و پدران
# اولين پايگاه خبري سلامت و بهداشت
# پايگاه اطلاع رساني تغذيه و سلامت
# جعبه سازي
# ماهنامه شهرزاد
# كتاب براي ني ني ها
# رنگ آميزي براي ني ني ها
# رنگ آميزي
# كاردستي
# توپولوها
# كانون پروش فكري كودكان و نوجوانان
# موسسه رويان
# تالار هنر
# كتابفروشي online
# كتابک
# کتابخانه دیجیتال کودک به همه زبانها
# رنگ آميزي
# آموزشگاه موسیقی پارس
# مرکز خلاقیت ثمر ( ماندالا )
# دستور آشپزی کودکان


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان